خوبی مامانی !!
امروز یه تست خونگی دادم مثبت بود و این یعنی تو سفر بی نهایتت رو آغاز کردی ، هر چند بودیم انگار از روز ازل ولی به هر حال انگار درونم جای گرفتی عزیز خیلی دوست داشتنیست این حس
آغاز شده است حسهای دو نفریمان ، البته خیلی زود است ولی حسش مرا لبریز کرده است باور میکنی گلم
مثبت بودن آزمایش را به پدرت خبر دادم ، هنوز خانه نیامده است اما میدانم برنامه های زیادی دارد ....
عزیز دل بدان که آنقدر به تقدیر و خواست خدا معتقدم که تا در دستهایم نگیرمت ، نمیخواهم به تو دل ببندم همانگونه مقاومت میکردم تا دلبسته پدرت نشوم در روزهایی که خواستگاریمان به طول می انجامید ....
میدانی عزیز ، جان من ، تو و پدرت در دست دیگریست ، آن کسی که میدانم میشناسیش آنوقت که سرود هستی در گوشت زمزمه کرد آشنا شدی با او ، یقین میدانم تو از من به آن آگاهتری زیرا گرد غفلت هنوز دامنت را نگرفته است
باید بروم از این پس حرف برایت بسیار دارم ، همینطوری که میشنویشان ولی اگر خدا بخواهد و فرصت کنم برایت خواهم نوشت ...
در پناه خدا
سفرت بی خطر عزیز

