یک سال از اون درد طاقت فرسا که حاصلش موجود دوست داشتنیی مثل تویه گذشت

عزیز دلم یک ساله شدی به همین سادگی , به همین سرعت و لازم نیست که بگم مثل تمام سالهای عمرت که زود خواهد گذشت  , گذشت

تو حالا حالاها مونده این رو بفهمی که عمر بودنمان خیلی زیاد نیست و همونطور که 33 سال برای من به سرعت گذشت , برای تو هم خواهد گذشت ...

عزیز دل دوست داشتنی من

وجود تو برام مایه خیلی تجربه های جدید شد , خیلی حس های نو رو با وجود تو درک کردم و این فکر کنم لازمه رشدم بود .

خیلی فرق کردی با روز اولت , با همون غروب پنجشنبه ای که به دنیا آمدی و توی بغلم گذاشتنت و یهو نمیدونم از کجا پر شدم از احساس نسبت به تو و اونشب تا خود سحر کنارم گذاشتمت و باهات حرف زدم , حرفهایی که نمیدونستم معنیشو می فهمی یا نه و تو با چشمای بازت , آروم و بی صدا نگام می کردی

دروغه اگه بگم شب بیداری واست کشیدم , بچه خوب و بی دردسری بودی , یه کوچولو اوایل دل درد داشتی که اونهم هر روزه و طاقت فرسا نبود , میشه گفت غیر از مریضی این اواخرت و اون باری که چیزی پرید تو گلوت و تبهای واکسنت به خصوص 4 ماهگی , خدا رو شکر اتفاق بدی برات نیافتاد

تمام روزهایی که گذشت , خواستم از لحظه های بودنت سرشار بشم , تو هیچ روزش نگفتم کاش الان بزرگتر از این بودی , کاش مثلا می نشستی , میدونستم اگه خدا بخواد همه این اتفاقها در مسیر رشدت میافته , واسه همین فقط میخواستم از عطر وجودت سر مست بشم و از بودنت و از دم دم های حضورت , واسه رشد معنوی خودم استفاده کنم ...

تو همین یک سال خیلی درسها از وجودت گرفتم که خدا اونها رو در مسیر رشد هر کودکی برای پدر و مادرش قرار میده ...

امیدوارم شاگرد خوبی برای درسهایی که بهم دادی باشم

این یک سال دغدغه اصلیم , یاد گرفتن تربیت کردن تو بود , هر سخنرایی , کتابی , چیزی رو می بلعیدم تا ازش چیز یاد بگیرم , هر چند تا الان به همون نتیجه قبلیم رسیدم که باید خودمون رو تربیت کنیم و تا وقتی خودمون درگیر و دار ضعفهای شخصیتی و انسانی و بهتر بگم بندگی خودمون هستیم , کتابها و جمله ها به کارمون نمیاد ...

واسه همین همش از خدا خواستم من و بابایی خیلی بیشتر از قبل اخلاقمون رو بهتر کنیم و در مسیر بندگی و طاعت خدا باشیم و امیدوارم خدا بهمون کمک کنه ...

خیلی دوست دارم همه حسهامو بنویسم ولی خب نمیشه ...

اما بگم از وضعیت الانت

خنده هات دلمونو میبره , اینقدر شیرینه که نگو

بوسه هات , انحصاری برای مامان فقط , لب , روزی بیش از 50 بار , امیدوارم این بوسه هات گولم نزنه و غافل بکنه منو از مسیر تربیتت

اهل پاره کردن کتابات هم نیستی , هر چند دورشون رو چسب زدم ولی اینقدر خوشگل ورق میزنی اونا رو که نگو

خیلی کلمه ها رو گفتی ولی خیلیهاشون رو فقط یک بار و نمیدونم چرا دیگه نگفتی مثل اسمت مطهره , مثل خداحافظ , مثل چیزایی که الان یادم نیست

کلماتی که خیلی خوشگل می گی اونها رو از یک ماه پیش هر وقت شیر میخوای ناز و خوشگل میگی می می , حتی نیمه های شب که بیدار میشی , هر کوچولویی رو نی نی صدا میکنی , مخصوصا تو کتابات

اینها رو هم میگی بابا , ماما , نی نی (بچه ها و عروسکهات ) , می می ,  مادَر , دَدَ ,به به ( هر چیز خوردنیی )  , پی پی (وقتی جیش بزرگ داری حدود یک ماهی هست که میگی ) , دَ( با اشاره به جورابها که تو خونه میگی در بیاریم و مال خودت رو با هزار زور در میاری ) , جیز ( با اشاره به بخاری و قابلمه هایی که روی گازن , استکان چایی و هر چیزی که ازش بخار در بیاد و چاقو ) بوف ( درد و ایضا چاقو )  , قا ( قاشق ) , بِدِه ( هر چیزی رو که میخوای ) , بییم ( وقتی میگم پاشو بریم ) ما منِه ( یعنی مال منه وقتی وسایلتو یکی به شوخی ازت میگیره و میگه مال منه ) , دُ (درسا دختر همسایه ) دادات ( مریم سادات دختر همسایه ) نا نا نا ( نازنین زهرا دختر عمه ات که عاشقشی ) ، بَ ( لامپ ) , مَد ( وقتی صلوات یا اذون گفته میشه یعنی محمد ) , توتو ( مرغها و کفترهای توی حیاط) , بیه ( یعنی بیا ) , دَ (دست) و توپ

فعلا اینها یادمه هر وقت بیشتر یادم اومد لیستو تکمیل میکنم

اما هنوز راه نمیری البته میدونم این خصلت باباییه که خیلی محتاطه , تو هم میدونم که خیلی عجله ای نداری و چون احتمال افتادن میدی نمیخوای فعلا تجربه اش کنی تا حالا بهت کار نداشتم ولی از امروز باید باهات تمرین کنم و بدونی که افتادن ترس نداره و یه خورده ای مثل خودم کله شق بشی تو تجربه بعضی امور , این رو از اونجایی میگم که وقتی مثلا دستت لای کشو موند یا لایه در کمدت گیر کرد , هر بار دیگه که خواستی اونها رو باز کنی بسیار با احتیاط این کارو کردی که بلایی سرت نیاد و دوباره تجربه بد نداشتی تو اون مرد خاص و بالاخره فوت و فن باز کردن در و کشو رو یاد گرفتی ,  که البته این برای من جای بسی خرسندیه چون میگن مومن از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه که البته این واسه مومناییه که واقعا عقلشون رو به کار میندازن و من به عقلت امیدوار شدم

از تخت بالا و پایین میری ...

اعضای بدنت رو هم بلدی نشون بدی پا , دست , گوش , دماغ , ناف , می می , دهن

کتابها به خصوص اونایی که نوشته های عربی دارن ( با توجه به شلوغی خطشون به خاطر اعرابها ) با یه صدای خاصی میخونی اینطوری "نوقون نوقون نوقون ...."  البته این در اثر همنشینی با مادرجونته که مرتب دعا و قرآن میخونه

هنوز یاد نگرفتی خط بکشی ولی خب تازه دارم باهات تمرین میکنم , کلی هم رفتم یاد گرفتم که نقاشی حیوونای مختلف رو برات بکشم

راستی یادم اومد این صداها رو هم در میاری

آقا شیره ( غرش مهیب خیلی جالبه  همه کلی میخندن از بس این شیر قشنگ غرش میکنه ) البته این از 10 ماهگیه

تو تو ( دیک دیک همون جی جیک خودمون )

آقا گرگه ( یه زوزه بلند )

و جدیدا هم چون مادر صدای سرفه از خودش در میاره , هر وقت میگم مادر چی میگه اینقدر قشنگ ادای سرفه کردنشو در میاری

....

سینه زدن هم که اساسی یاد گرفتی و با صداهای محزون شروع میکنی , اونهم در حالیکه قیافت خیلی جدی هستش

بسه دیگه ننویسم اینها رو دیگه , خیلی مهم نیست هر بچه ای در مسیر رشدش دیر یا زود اینا رو یاد میگیره , ولی به جاش چیزهای مهم تری هست که خیلی ها حتی تا پیری هم یاد نمیگیرن امیدوارم بتونیم اونقدر "طالب رشد اخلاقی " بارت بیاریم که خودت بری راهی رو که باید و این فقط از دست ما ساخته نیست که تو لحظه لحظه اش به کمک خدا و 14 معصوم محتاجیم .

دختر گلم چقدر حرفها باهات دارم

فعلا همینها بس

بنده خوب خدا باشی هدیه خوب خدا

در پناه خدا  قلب