90 روزگی - سه ماه تمام

 

مثل یه دونه کوچیک پارسال این موقع ها کاشته شدی و درون من رشد کردی و بزرگ شدی و 103 روز پیش متولد شدی و مثل یه نهال کوچیک روبروی چشمام جون میگیری و قد میکشی ، نمیدونی چقدر دوستت دارم ، خوابت ، بیداریت ، لبخندت ، گریه هات و همه چیزهایی که از توست چقدر این روزها شعر مولانا به دلم میچسبه هر چند در مورد خداست ولی من برای تو میخونمش :

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد

وین عجب من عاشق این هر دو ضد

خلاصه عزیز دل دوستت دارم ، مثل یه تیکه از وجود خودم ، یه تیکه از روح خدا که در تو دمیده شده

سه ماهگیت رو نتونستم به موقع بنویسم ، نشد ، علتش سرماخوردگی تو و بیحالی مامان بزرگ ( که روزها سعی میکردم تمام وقت در کنارش باشیم ) و صد البته طبق معمول تنبلی خودم بود ...

راستش وقایع این ماه رو یادم رفت که دقیقا چه روزهایی بودن ، فقط چند تا شو یادم موند

68 روزگی : خنده هات از لبخندهای کوچیک و ملیحی که داشتی به خندیدن با دهان باز تبدیل شد و بیشتر از پیش دل منو بابایی رو برد

73 روزگی تصمیم گرفتم کم کم اعضای بدنت رو یادت بدم اول از همه زبونت رو هی میگفتم مطهره جون زبونت کو مامان و خودم زبونم رو در می اوردم که یاد بگیری ، شاگرد خوبی بودی 10 دقیقه بیشتر زمان نبرد و تو یاد گرفتی که زبونت رو در بیاری ، بعد دیگه یاد گرفتی ، مگه ول کن بودی هی زیون در میاوردی ، هر بنده خدایی که باهات حال و احوال میکرد واسش زبون درازی میکردی و بعدش یه لبخند بدجنسانه ، کلی جلوی خنده ام رو میگرفتم تا پر رو نشی و هی زبون درازی کنی ولی خداییش خیلی باحال بود ( وقتی اینا رو میخونی اینقدر بزرگ شدی که دیگه از این اداها در نیاری )

از 85 روزگیت گاهی وقتا خیلی یک هو میزدی زیر گریه و من نمیفهمیدم چرا ، اینقدر هم با دستهای کوچیکت سر و صورتت رو میمالیدی که نگو ، هی گوشاتو میکشیدی ، خلاصه گریه هات شد واسمون یه معما خیلیها میگفتن نظر شدی ، پیشنهاد میدادن واست تخم مرغ بشکنم ، منم که اهل این حرفا نبودم ، بعد گفتیم شاید از گوشت باشه ، در گوشت خرخر میکردیم و گرمش میکردیم ساکت میشدی ، گفتیم شاید از عواقب سرماخوردگیت ، گوش درد شدنت باشه

دیگه یادم نمیاد چه وقایعی داشتی ، اما در کل تو. این ماه از اون رامی و تو دست بودن در اومدی و من اولین نشانه های استقلال و سرکشی رو توی تو میدیدم ، دیگه اون بره رامی که شیر میخورد و تکون نمی خورد نبودی ، با بازیگوشی شیر میخوردی و خلاصه از نی نیی داری در میای ولی تو دل برو تر و جیگرتر شدی بانو

خدا انشاالله به تو و ما سلامتی بده و به ما صبر و شکیبایی برای پرورش یه بنده خوب خدا

البته تو این ماه یه بنده خدایی حرف جالبی میزد میگفت : از یه مادری که خیلی بچه های خوب و با تقوایی داشت پرسیدن چی

کار کردی اینقدر بچه هات خوب شدن گفته هر جور که دوست داشتم بچه هام باشن اول خودم میبودم

آره عزیز جون اینه رمزش و خدا میدونه چقدر دوست دارم خوب باشیم ، برامون دعا کن کوچولوی ناز من